Buddha Box |
|||
|
|
|
| |
|
20031128
دستم رو که به طرفت دراز می کنم ، با دستِت نوکِ انگشتام رو لمس می کنی . دونه دونه و با دقّت !
انگار که بخوای چیزی رو پیدا کنی از بینِشون . و نگاهم می کنی . با همون نگاهِ ثابتِ همیشه . انگشتامو همونجا وسطِ زمین و آسمون به حالِ خودشون رها می کنی و به نور آبی پنجره خیره می شی . گردنت آروم یه وری می شه و می افته رو شونه ت و می خندی . صدایی در نمی یاد ولی تمام تنِت داره می خنده انگار ! چشامو می بندم و انگشتامو آروم می ذارم رو لبام . کوچیک و یخ کرده . 4تا با یکی ! خنده م می گیره . چشامو که وا می کنم ، تو هم تویِ همون قابِ عمودیِ پنجره سر تا پا می خندی هنوز . باز نگاهم می کنی . با همون نگاهِ ثابتِ همیشه .
20031126
THERE'S SOMETHING COLD AND BLANK BEHIND HER SMILE
SHE'S STANDING ON AN OVERPASS IN HER MIRACLE MILE (COMA): "YOU WERE FROM A PERFECT WORLD A WORLD THAT THREW ME AWAY TODAY TODAY TO RUN AWAY" A PILL TO MAKE YOU NUMB A PILL TO MAKE YOU DUMB A PILL TO MAKE YOU ANYBODY ELSE BUT ALL THE DRUGS IN THIS WORLD WON'T SAVE HER FROM HERSELF HER MOUTH WAS AN EMPTY CUT AND SHE WAS WAITING TO FALL JUST BLEEDING LIKE A POLAROID THAT LOST ALL HER DOLLS (COMA): "YOU WERE FROM A PERFECT WORLD A WORLD THAT THREW ME AWAY TODAY TODAY TO RUN AWAY" A PILL TO MAKE YOU NUMB A PILL TO MAKE YOU DUMB A PILL TO MAKE YOU ANYBODY ELSE BUT ALL THE DRUGS IN THIS WORLD WON'T SAVE HER FROM HERSELF دو روزه دوباره به خوندن این آهنگه افتادم !
20031125
اونقدر نازک و داغه که تا می گیریش تویِ دستت ، می ترسونَتِت .
داغی ش که نه ! همون چیزی که اون زیر جریان داره . چیزی که زیر انگشتات ریختن و هِی ریختن و دوباره ریختنش رو لمس می کنی . حالا دستات تب کرده ؛ حتّی داغ تر از اون ! یه حبابّ کهنه درست وسطِ قفسه ی سینه ت هِی باد می کنه . و یه قطره که اون تو سقوط می کنه . انگشتات مچاله می شه انگار که بخواد مشتی از اون جریانی رو که بی وقفه می ریزه ، بدزده ! پوستِ نازکش چروک می خوره . و تو فاصله رو گم می کنی ! از میل لذّت تا تقلّایِ نا امیدِ نجات از ریختن و هِی ریختن و دوباره ....
20031120
بعدِ 4 سال دوباره منطق الطیر دستم گرفتم .
خودمم نمی دونستم اینقدر دلم براش تنگ شده ! بازش که کردم .. بود آن دیوانه ی عالی مقام / خضر با او گفت ای مردِ تمام رأی آن داری که باشی یار من / گفت با تو بر نیاید کار من زانک خوردی آب حیوان چند راه / تا بماند جانِ تو تا دیرگاه من در آنم تا بگویم ترکِ جان / زانک بی جانان ندارم برگِ آن چون تو اندر حفظ جانی مانده / من بتو هر روز جان افشانده بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام / دور می باشیم از هم والسّلام
صبح که طبق معمول زیر پل وایساده بودم تاکسی بگیرم برم دانشگاه ؛ درست مثل هر روز به تاکسی هایی که رد می شدن می گفتم : پارک وی . دو که گذشتن ، سوّمی که اومد خم شدم ولی یه دفعه صدای خودمو شنیدم که گفتم سلام !
یارو راننده تاکسیه یه لحظه چشاش چها ر تا شد . یه مکثی کرد و بعد گاز داد و رفت . منم مثل این برق گرفته ها مونده بودم که یعنی چی ؟! به نظرت من دارم می افتم بیرون ؟
20031119
خطّایِ موازی رو که رو دیوار اینجا می کشم ، هِی می یاد وسطشون درخت و آدمو گاهی هم خونه و خورشید می کشه .
گاهی دیگه بدجوری خسته می شم از دستش . فاصله ی خطّا رو الکی پر می کنه . اونوقت موازی بودنِشون درست و حسابی معلوم نمی شه . ولی موازیِ موازین ها ! مثل هزار تا افق پشتِ هم و همه شونم خالی . فقط اگه این بذاره !
راستی ! حالا تو همونی بودی که من باید بغلت می کردم ؟
آخه بارونه و بهار و ... دیگه فرصتِ فکر کردن نبود که ! * * * فقط وقتایی که احساس می کنم همه چی می تونه مالِ هیچکی نباشه ازَم بترس !
20031117
" اگر روح ما ارزش چیزی را داشته ، دلیل بر آن است که که سخت تر از دیگران سوخته است ! "
یا به عبارتِ دیگه : آآآآآآآآآآآآآآی ! من له می شم پس هستم !
امشب شاید فقط من بدجوری دلم تنگ شده ! دل تنگیش ولی یه جور خوبیه !
نمی دونم چرا این شعره رو امشب می نویسم . خیلی ام از خودم پرسیدم ولی نتیجه یی نداد . لذّت داغ غمت بر دلِ ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم دفتر دوّم دبیرستانم یه صفحه در میون همین یه بیت رو داره ! همون روزایی که صبح تا شب منطق الطیر می خوندم .
تویِ نامه م براش نوشتم : " بدترین چیز اینه که چون نمی بینیش ، وقتی بهت می گه که زنده ست و حتّی بدم نیست ، نتونی باور کنی . فقط چون نمی بینی ! چون همیشه عادت داشتی که خودت لمس کنی که زنده ست یا نه ! با دستایِ خودت ! "
20031114
تنها قسمتِ گریه دار ماجرا همین جاست که چندان فرقی نمی کنه . بالاخره درد ساکت می شه و بالاخره این هم فرقی با قبلی ها نمی کنه . صرفاً یه تجربه ی دیگه .
* * * برایِ هزارمین بار بهش گفتم : بی خیالش شو . جونِ من بی خیالش شو . برایِ هزارمین بار اَزَم پرسید : بی خیالِ چی ؟ بی خیالِ خودم یا تو یا هر دو ؟ برایِ هزار و یکمین بار التماس کردم : بی خیالش شو دیگه . جونِ من ! و اون برایِ هزار و یکمین بار پرسید ....
20031109
دستتو گرفته بودم و می کشیدم .
خسته بودی . یادته ؟! چقدر اینور اونور بردمت . کف دستت تو دستم عرق کرده بود . همه جا رو نگا کردم . دو طرفِ همه ی خیابونا همون شیشه ها و چراغا ! دستت دیگه می خواست سر بخوره از دستم . ولی صدات خیلی وقت بود دیگه در نمی یومد . نفس نفس می زدی . یادته ؟! یه جا که پیاده رو گشاد شده بود . یهو موندم وسط ! هیچ افق بازی نبود . هر چار طرف همون آهنا و آجرا ! صاف تا بالا ! کمرتو که بغل کردم ، گوشمو گذاشتم رو سینه ت . صدایِ قلبت هر چی آهن و آجر و شیشه و چراغ بود می لرزوند . داغ شده بودی . یادته ؟! همونجا ، ماشینا که هِی اومدن و رد شدن و بوق زدن ، تازه انگار یه دونه ی برفُ رو کاپشنت کشف کردم . دیگه بیشتر که فشارت دادم هِی بیشتر یخ کردی . می لرزیدی . یادته ؟! بالاخره برف که رو موهات سفید شد ، دیدم فایده نداره . ماشینام که رد می شدن هِی باد شدید می شد . دستام که از کمرت وا شد ، اومدم همین جا رو جدول نشستم . تو هنوز همونجایی . انگار دلت نمی یاد بری . منم تو کاپشنم مچاله می شم و اینو برات می نویسم .
|
|||